تبليغاتX
...::!! قصر طلايي !!::...

...::!! قصر طلايي !!::...
آهای آهای کبوترا ...

آهای آهای کبوترا...
شاپرکها...قاصدکها...
آهای نسیم رهگذر...
ای مرغک شانه به سر...

اي گل سرخ
اقاقيا
نسترن ها...
شقايق ها...
اي کوچه هاي پر نفس...
پنجره هاي در قفس...

آیا از او شنیده اید؟
او را به جایی دیده اید
او را که با من آشناست...
در خلوتم اوج صداست

ای بلبل دیوان مست
ای سرزمین دوردست...
ای جاده های طب زده
مسافران شب زده...
سایه او را دیده اید؟
صدای او شنیده اید؟
اورا که در من زندگی است...
در من همیشه ماندنی است...

آیا از او شنیده اید؟
او را به جایی دیده اید...
او را که با من آشناست
در خلوتم اوج صداست...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 22:6  توسط  مریم  | 

خورشید خانم ...خورشید خانم ...

خورشيد خانم خورشيد خانم، شب اومده خواستگاري
ما رو فراموش نکني، رو عهدمون پا نزاري

خورشيد خانم يه وقت نري کنيز ديو شب بشي
ساده نشي، گول نخوري، همسر ميرغضب بشي

تو قصر ديو شب بايد با بي چراغي سر کني
اين همه عاشقو بايد دوباره دربه در کني

ما عمريه خاطرخواه نور شماييم به خدا
دنبال يه رشته از اون موي طلاييم به خدا

خورشيد خانم خورشيد خانم خواستگارت قلابيه
به فکر قيچي کردن اون موهاي آفتابيه

ميگن شما منتظرين که شب ستاره دار بشه
دل سياهش مثل ما عاشق و بيقرار بشه

خورشيد خانم باور نکن اين کلک دوباره رو
خيلي وقته ميشناسيم اين شب بي ستاره رو

حتي اگه بگين بمير شب جواب رد نميده
اما ديگه ديدنتون به عمر ما قد نميده

اين شب تاريک کلک هفتاد و هفتا جون داره
ميميره اما دوباره تو قصه مون پا ميزاره

خورشيد خانم طلوع کنين تا اين شب اينجا نمونه
خروس واسه طلوعتون دوباره آواز بخونه

2 نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 21:29  توسط  مریم  | 

این کوزه چو من ...

شايد آنروز كه نقاش خيال
روي پيشاني ما
نقش كابوس زمان را مي ريخت
رنگ مهتاب نبود...
رنگ شب بود و سكوت...
كه گره هاي ترك خورده ي عشق
روي تابوت زمان نقش شدند...

نتوانستم من باز كنم
چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام...
و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي...
رنگ تقصير نداشت
دست خلاق هنرمند جهان
قصه ي ما را با هم
روي يك بوم كشيد...

چندروزي است كه تنها به تو مي انديشم
ازخودم غافلم اما به تو مي انديشم...
شب كه مهتاب درآيينه من مي رقصد
مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...

چيستي؟
خواب و خيالي؟...
سفري؟
خاطره اي؟...
كه دراين خلوت شبها به تو مي انديشم...

 


گوش کن
يک نفر
آنطرف پنجره بسته
تو را مي خواند...

و نسيم
لاي اين پرده آويخته را مي کاود....
تا تو را در يابد...
نور خورشيد که از منزل پر مهر خدا آمده است...
لب درگاه تو
در يک قدمي مي ماند...

قلب اين پنجره از دست غم پرده
به تنگ آمده است
پرده را برداريم
دل اين پنجره را باز کنيم
تا که آن نور سپيد...
به سلامي آرام
لب اين قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند...

گوش کن
يک نفر در تو
تو را مي خواند...
و خدايت آرام
در دل تنگ تو
آهسته تو را مي کاود...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 22:59  توسط  مریم  |