تبليغاتX
...::!! قصر طلايي !!::...

...::!! قصر طلايي !!::...
فرشته ها...فرشته ها...

ای فرشته ها ...
می شود برای من کمی دعا کنيد؟
يا اگر خدا اجازه می دهد
يک کمی بجای من خدا خدا کنيد؟
راستی فرشته ها سلامتيد؟
حال من که هيچ خوب نيست
جانماز سبز من دوباره گم شده
شب رسيده توی آسمان دل
ولی

رد پای روشن ستاره گم شده
خوش به حالتان فرشته ها
هرکجا که خواستيد می پريد...
روی باد
روی ابر
روی شانه های ماه!
آسمان هم از شما هميشه راضی است...
می رويد
بی گناه ... بی گناه ... بی گناه...!


راستی به من نگفته ايد
آن طرف کنار لحظه های دوردست
روزهای آسمان چه شکلی است؟
کاش می شد ای فرشته ها
راه خانه ی ستاره را به من نشان دهيد...
يا که از فراز قله های دور
دستی از دعا ،
برای من تکان دهيد

راستش دلم
مثل يک نماز بين راه
خسته و شکسته است...
او مسافر است
می رود به شهر آفتاب
گرچه راه آفتاب بسته است
کاشکی نمازهای صبح من قضا نمی شدند...

دستهای من ،هيچ وقت‌ ،
از آسمان جدا نمی شدند
ای فرشته ها به دستهای من کمک کنيد...
دستهای کوچکی که اشتباه می کنند
يا به قول مادرم
گناه می کنند...!
بگذريم!


پيچک کنار پنجره
نور ماه را گرفت و رفت
آخرش به آسمان رسيد
يک سبد ستاره چيد...
من ولی هنوز هم چقدر کوچکم...!
ماه مثل سيب روشنی
روی شاخه های دور آرزو نشسته است
حيف که
برای چيدنش،
نردبان من شکسته است...

ديگر اينکه ديوها
چراغ های کوچه را شکسته اند
هر کجا که می روم
فکر می کنم که در کمين رفت و آمدم نشسته اند...
ای فرشته ها که تا هميشه روشنيد...
يک چراغ هم برای من بياوريد!
ای فرشته ها!
ای که دل به حجره های نو بسته ايد
ای که پای غصه های من نشسته ايد

حرفهای من هنوز
نا تمام مانده است...
هيچ کس ولی
شعرهای دفتر دل مرا نخوانده است...
با وجود اين
بيش از اين مزاحم شما نمی شوم
پس خدا هميشه حافظ شما
ای فرشته ها ... فرشته ها ...فرشته ها...

2 نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 11:18  توسط  مریم  |