تبليغاتX
...::!! قصر طلايي !!::...

...::!! قصر طلايي !!::...
بخوان به نام گل سرخ...

به نام دوست

اين ها رو واسه خودم نوشتم و تو ... تويي که نمي دونم کجاي دل این زمین پا گذاشتی...

گاهی آن قدر دلت می گیرد که جز گریستن راهی نداری ، نه فریاد رسی که کس بی کسیت گردد ، نه هم نفسی که محرم تنهاییت شود ، گویی خدا هم به فریاد دلت نمی رسد !

تنها و غریب به کنجی می نشینی ، اشک می ریزی ، آه می کشی ...« آه چه تماشا دارد آموی دو چشمانت ، وقتی که دلت طوفانیست !»

آه چه زیباست نرگسان وحشیت وقتی که عشق را بهانه می کنی و چشم به راهش می نشینی که « تو را من چشم در راهم شباهنگام ،که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی »

از اعماق سینه ات آهی می کشی ، خودت می مانی و باران اشکی که بر سینه ی درییایت می نشیند و حس غریبی که صدایت می کند: « باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی تو جا دارد برداری و به سمتی بروی که درختان سماهی پیداست »

سمت جغرافیایی عشق ، سمت ابدیت ، سمت بودن ، سمت بودن برای سرودن و سرودن برای بودن ! سمتی که عشق خانه دارد ، بودن خانه دارد ، سرودن خانه دارد ، آزادی خانه دارد و به سمتی که :« جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف ، سنگ از پشت نمازت پیداست»

تنها و بی پناه دور از همه کس ، دور از همه جا ، به قاب عکسی که در مقابل دیدگانت نشسته است خیره می شوی ، نستعلق واژگانش را هجی می کنی و می خوانی : « راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست ..... آن جا جز آنکه جان سپارند هیچ چاره نیست ..... او را به چشم پاک توان دید چون هلال .... هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست »

به خود می آیی و نرم نمک ، پای بر رکاب آن سمند راهوار خویش می گذاری و می تازی ، تا بدانجایی که حیثیت بوداییت ، قداست اهوراییت و دم مسیحاییت صدایت می کند .همین که از رفتن می مانی و از خواندن دست می کشی ، الهام نازنینی از آن سوی طبع لطیفت سرازیرمی شود و می گوید :

 « بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره بر گردند
ز خشکسال چه ترسی ؟ که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که به نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
زمین تهی است ز رندان
همین تویی تنها
که عاشق ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
»

و من هم می روم تا...

2 نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 16:4  توسط  مریم  | 

دایره وار...
                    

زاويه نداره...بي گوشه و کنايه است...

صـاف و صادق...دو رو نيست...از هر سو نگاهش مي کني

يه شکل داره...

زبر و خشن نيست...انحنا داره...با همه نرم رفتار مي کنه...

با ناملايمي هاي زندگي می جنگـه و مي غلتـه...

خلاصش دايره خيـــــــلي با معرفته...

امـــان از اين همه اشکال زاويــه دار که دور و بر منــو گرفتند...

پس دايره وار ها کجـــايند؟؟

2 نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 5:47  توسط  مریم  |