تبليغاتX
...::!! قصر طلايي !!::...

...::!! قصر طلايي !!::...
دیگر نمي خواهم...

انديشيدن به اينکه من دیگر نمي خواهم به تو بينديشم
همچنان به تو انديشيدن است
پس بگذار بکوشم تا نينديشم
که نمي خواهم به تو بينديشم!

     

روزی جشن خواهم گرفت
نبودنت را
نديدنت را !
من تا ابد زنده ام که ببينم شکستت را ....
شايد هم کسي روزي
جشن بگيرد نبودنم را
نديدنم را !
شب که مي شود

گاهي به آسمان نگاه کن ....
شايد خدايت ببخشد تو را !

 

خدايا عاصي و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم

دلم ديگر به جان آمد در اين شبهاي تنهايي
بيا بشنو تو فريادي که پنهان در گلو کردم

2 نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 18:50  توسط  مریم  | 

حلقه زر...

              عروس                 

دخترک، خنده کنان گفت که چيست؟
راز اين حلقه زر...

راز اين حلقه که انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر...


راز اين حلقه که در چشم او اين
همه تابش و رخشندگي است.
مرد حيران شد و گفت :
حلقه خوشبختي است ، حلقه زندگي است.


همه گفتند : مبارک باشد...
دخترک گفت : دريغا که مرا
باز در معني آن شک باشد...


سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي که به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته ، هدر...


مرد پريشان شد و ناليد که واي
واي ، اين حلقه که در چهره او
بازهم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است...

حلقه
                                                                            

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 19:26  توسط  مریم  |