|
|
عدالت... |
|
|
به من گفتي
: چه غريبانه بود... لحظه اي که ديدم ديگر قلبي ندارم ! چون تو اين ساده انديشي را غنيمت شمردي... وتمام قلب مرا به يغما بردي... ومن... که ازگرمي دستان بي مهر تو منجمد شده.... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 19:5 توسط مریم
|
|
||
|
|
بعضي اوقات... |
|
|
بعضي اوقات ادما براي هم کلي حرف
دارن وسکوت مي
کنن
بعضي اوقات تو اوج خنده گريه
ميکني بعضي اوقات واسه يه ديوونه به گريه مي افتي
بعضي اوقات....
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 19:49 توسط مریم
|
|
||
