تبليغاتX
...::!! قصر طلايي !!::...

...::!! قصر طلايي !!::...
اگه یه روز...

                     اگه يه روز بغض گلوتو گرفت خبرم کن قول نمي دم بخندونمت                                   ولي باهات گريه مي کنم!              

           اگه يه روز خواستي بري حتما خبرم کن قول نمي دم که ازت بخوام وايسي              اما مي تونم باهات بدوم !

                         اگه يه روز خواستي به حرف کسي گوش ندي خبرم کن                              قول مي دم ساکت باشم!  

                              اما اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري نشد                                   سريع به ديدنم بيا احتمالا به ديدنت احتياج دارم!  

اگه یه روز...

2 نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 16:5  توسط  مریم  | 

من و تو...

تقديم كل


     
من مي خواستم تو به من عادت نکني، من به تو عادت کردم
       
مي خواستم تو عاشقم نباشي، من عاشقت شدم
      
      مي خواستم برات مثل بقيه باشم، تو برام از همه مهم تر شدي
      
      مي خواستم هيچ وقت سکوت نکني، من سکوت کردم
      
      مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي، خودم تا حد توان آزارت دادم
      
      مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم،اما خودم سر عهد نبسته موندم
      
      مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني،من به تو بدي کردم
      
      مي خواستم بري دنبال زندگيت، اما تو همه ي زندگيــــم شدي

LOVE

2 نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت 9:6  توسط  مریم  | 

امتحان احساسات

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي
كردند:خوشبختي، پولداري، عشق، دانائي، صبر،غم، ترس و... .هر كدام به روش خويش مي
زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت. اگر بمانيد غرق مي شويد.تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعمير كردند.همه
چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد ،هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شدكه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و

 نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت ، عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.عشق رو به غرور كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.عشق رو به غم كرد و گفت:اي دوست عزيز مرا

نجات بده ،اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.از دور شهوت را ديد و به او گفت:آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد: البته كه نه، سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري. يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد .عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده .ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت. آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده

 بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست، به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت:من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم ،شجاعت هم كه قايقش  دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد، تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.عشق تشكر كرد و گفت:بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود.عشق با تعجب گفت:زمان؟؟دانائي لبخندي زد وپاسخ داد:بله

 چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 21:12  توسط  مریم  | 

دل تنگ...

تقديم كل

دلم تنگ است اين شب ها يقين دارم كه ميداني

 صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني

  شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين

ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو ميداني

ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم

چرا اي مركب عشقم چنين اهسته ميراني

تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند

 به من اخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني

دلم درياي خون است و پر ازامواج بي ساحل

درون سينه ام اری تو ان موج هراساني

 همواره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن

چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني

قلب

2 نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1384ساعت 18:40  توسط  مریم  | 

دست من

 
دست من خيلي حقيره             که واست يه سايه باشه
 
آخه خورشيد کي مي تونه         بـــــا شبا همسايه باشه
 
قصه اي نگفته بودي                 تو کــــــــــتاب سرنوشتم
 
که بايد لحظه به لحظه              تو رو از نو مي نوشـــــتم
 
يه روزي اومدي از راه                 از تــــــــه غبـــــــار جــاده
 
ته چشمات غم دريا                  خســـــته با پاي پيـــــاده
  
تو مث حــادثه بودي                  مـــــــثل بــــارون بــــهاري

شقایق
 
کاشکي مي شد تو هميشه        بر تن تشنــــه م ببــــاري
 
مي دونم تو هم مثل من                از جــــدايي گــــله داري
 
بدون اينو ، واسه عاشق               سخته اين چشم انتظاري
 
   نتونستم که بدونم                        تو چه هستي ، تو کي بودي
 
وقتي چشمامو گشودم                   تو ديگـــه بـــا من نبـــودي
 
بعد تو تموم فصلام                        شــــــده پــــــاييز جــدايي
  
   منتظر با چشماي خيس                 مـــــي نشينم تــا بــــيايي 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1384ساعت 21:24  توسط  مریم  | 

دو خط موازی

 

                  دو خط موازي زاييده شدند. دخترکي توي کلاس درس اونها رو روي کاغذ  

                  کشيد. توي يه لحظه نگاه اون دو خط به هم گره خورد و چشاشون به هم

                  خيره موند وتوي همون يه نگاه  قلبشون تپيد و مهر هم رو در سينه

                  جايي دادند. خط اول يه نگاه پر معنا به خط دوم کرد و گفت: ما

                  ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم. خط دوم از هيجان لرزيد.

       دلتنك         

                  خط اولي  گفت :و خونه اي داشته باشيم توي يک صفحه سفيد کاغذ.

                  ميتونيم روزها  کار کنيم. ميتونيم خط کنار يه جاده متروک باشم يا خط

                  کنار يک نرده بون. خط دومي گفت: من هم ميتونم خط کنار يه گلدون

                  چهار گوش گل سرخ  باشم يا خط کنار يه نيمکت خالي توي يه پارک

                  کوچيک و خلوت   توي همين لحظه معلم فرياد زد دو خط موازي هرگز

                  به هم نمي رسند  و بچه ها همه با هم تکرار کردند

2 نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1384ساعت 21:19  توسط  مریم  | 

سلام اول
       سلام

هديه تولى

2 نوشته شده در  چهارشنبه 8 تیر1384ساعت 11:39  توسط  مریم  |